پروفایل اشتراکی oceania5

تری سام ویکی پدیا ویکی‌پدیـا | Oceania | صفحهٔ 28 | مسعود بهنود | Oceania | صفحهٔ 6 | هوشنگ اسدی | Oceania | صفحهٔ 13 |

تری سام ویکی پدیا

ویکی‌پدیـا | Oceania | صفحهٔ 28

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیـان است. تری سام ویکی پدیا درون شاهنامـه پسر مرداس و فرمانروای دشت نیزه وران است. تری سام ویکی پدیا او بعد از کشتن پدرش بـه ایران مـی‌تازد و جمشید را مـی‌کشد و بر تخت شاهی مـی‌نشیند. با بوسهٔ ابلیس، تری سام ویکی پدیا بر دوش ضحاک دو مار مـی‌روید. ابلیس بـه دست یـاری او آمده و مـی‌گوید کـه باید درون هر روز مغز سر دو جوان را بـه مارها خوراند که تا گزندی بـه او نرسد.

و بدین‌سان روزگار فرمانروایی او هزار سال بـه درازا مـی‌کشد که تا این کـه آهنگری بـه نام کاوه بـه پا مـی‌خیزد، چرم پارهٔ آهنگری‌اش ‌(درفش کاویـانی‌) را بر مـی‌افرازد و مردم را بـه پشتیبانی فریدون و جنگ با ضحاک مـی‌خواند. فریدون ضحاک را درون البرز کوه (دماوند) بـه بند مـی‌کشد.

ضحاک درون اوستا

در اوستا، (یسنا ۷ -۹ ؛ یشت‌ها ۳۳ – ۳۴:۵ ؛ ۱۴: تری سام ویکی پدیا ۴۰ ؛ ۲۷:۱۹‌) ؛ ضحاک (در اوستا: اژی دهاک‌) اژدهایی سه سر هست که ثریتونا (= فریدون‌) با او مـی‌جنگد. تنـها درون نوشته‌های بعد از اوستا هست که او را بـه شکل یکی از مردمان مـی‌بینیم.
در فرهنگ واژه‌های اوستا (بهرامـی، احسان. فرهنگ واژه‌های اوستا. نشر بلخ.۱۳۶۹) واژهٔ دَهَه کَهَ برابر با ویران‌گر، نابود سازنده و واژهٔ دَهاکَه برابر با گزیدن، نیش زدن، اژدها و واژهٔ اژی دهاک برابر با مار نیش زننده، زهاک (ضحاک‌) آمده‌است. درون پی نوشت واژهٔ اژی دهاک درون فرهنگ واژه‌های اوستا مـی‌خوانیم:
«در شاهنامـه، فردوسی او را یک مردی شناسانده کـه دو مار بـه انگیزهٔ بوسهٔ اهریمن از شانـه‌هایش درآمده بود و سالیـان دراز درون ایران بـه ستم کاری و کشتار جوانان ایران و سود جویی ازمغز آنان به منظور خورش مارها ی روی شانـه‌هایش مـی‌پرداخت که تا سر انجام با رستاخیز کاوه آهنگر و فریدون پور آبتین، زهاک دستگیر و در دماوند زندانی گردید. واژهٔ اژدها یک واژهٔ اسطوره‌ای هست و آن حتما کوه آتشفشان ویرانگر و نابود کننده باشد.» (فرهنگ واژه‌های اوستا،بهرامـی، احسان. بـه یـاری فریدون جنیدی. ص ۷۱۰)
در اوستا چگونگی نبردهای ضحاک با سه دشمنش، آتش (آتَر)، جم (یمـه‌)، و فریدون (ثری ایدون‌) گزارش شده‌است.
در اوستا ضحاک با پاژنام (ضفت‌) ثری زَفَن برابر با سه پوزه و سه دهن و ثری کَمِرِذ برابر با سه کله یـا سر نیز آمده‌است.
در اوستا، یشت ۱۹-۳۷ چنین مـی‌خوانیم:
(فریدون‌) کـه کشت

(مار) زهاک سه پوزهٔ سه سر را

با شش چشم و هزار گونـه دریـافت (ادراک)، آن دیو بسیـار توانای دروغگو را.
بر پایـه گزارش اوستا، ضحاک مردی سه سر، سه پوزه و شش چشم و دارای هزارگونـه چالاکی و از مردم بابل است، سرزمـینی کـه ایرانیـان طایفه‌ای عرب نژاد از ساکنان آنجا را تازی مـی‌نامـیدند؛ نامـی کـه بعدها بـه همـه اعراب دادند. درون اوستا همچنین آمده‌است کـه ضحاک درسرزمـین بوری بر چکاد (قله‌) کوهی به منظور اَرِدویسوَر اَناهیتا، فدیـه و پیشکش بسیـار کرد و از وی خواست کـه او را یـاری دهد که تا هر هفت کشور را از آدمـی تهی سازد ولی او خواهش او را برنیـاورد. درون آبان یشت، کردهٔ ۸ چنین مـی‌خوانیم:

۲۹

«اَژی­دَهاکِ» سه پوزه درون زمـین «بَوری» صد اسب و هزار و ده هزار او را پیشکش آورد…

۳۰

و از وی خواستار شد:

ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین !

مرا این کامـیابی ارزانی دار کـه من هفت کشور را از مردمان تهی کنم.
در اوستا زاده شدن فریدون ارمغانی هست که بـه آبتین، پدر فریدون و در پی ساختن نوشابهٔ هوم به منظور دومـین بار درون جهان بـه دستش، بـه او داده شده‌است و همان گاه ارمغان پیروزی او بر اژی دهاک نیز داده شده‌است. درون یسنا، هات ۹ چنین مـی‌خوانیم:

(۶)

ای هَوم ِ !

کدامـین، دیگر باره درون مـیان مردمان جهان استومند، از تو نوشابه برگرفت‌؟ کدام پاداش بدو داده شد و کدام بهروزی بدو رسید؟

(۷)

آنگاه هَوم ِ اَشَوَن دور دارنده مرگ، مرا پاسخ گفت:

دومـین بار درون مـیان مردمان جهان استومند، «آتبین» از من نوشابه برگرفت و این پاداش بدو داده شد و این بهروزی بدو رسید کـه او را پسری زاده شد:

«فریدون» از خاندان توانا…

(۸)

… آن کـه «اژی دهاک» را فرو کوفت ؛ [ اژی دهاک ] سه پوزه سه کله شش چشم را، آن دارنده هزار [ گونـه ] چالاکی را،

آن دیو بسیـار زورمند دروج را، آن دروند آسیب رسان جهان را، آن زورمندترین دروجی را کـه اهریمن به منظور تباه جهان اشـه، بـه پتیـارگی درون جهان استومند بیـافرید.

همچنین داستان خواستار شدن فریدون از اهورامزدا پیروزی بر ضحاک را، درون آبان یشت، کردهٔ ۸ چنین مـی‌خوانیم:

(۳۳)

فریدون پسر آتبین از خاندان توانا، درون سرزمـین چهار گوشـه­ی وَرِنَ، صد اسب و هزار و ده هزار او را پیشکش آورد…

(۳۴)

و از وی خواستار شد:

ای اَرِدویسوَر اَناهیتا ! ای نیک ! ای تواناترین !

مرا این کامـیابی ارزانی دار کـه من بر «اَژی­دهاک» – [ اژی­دهاک ِ ] سه پوزه­ی سه کله­ی شش چشم، آن دارنده­ی هزار [ گونـه ] چالاکی، آن دیو بسیـار آرزومند ِدروج، آن دُروَند ِ آسیب رسان ِجهان و آن زورمندترین دروجی کـه اَهریمن به منظور تباه جهان ِاَشَه، بـه پتیـارگی درون جهان اَستومَند بیـافرید – پیروز شوم و هر دو همسرش «سَنگهَوک» و «اَرنَوَک» را – کـه برازنده­ی نگاهداری خاندان و شایسته­ی زایش و افزایش دودمانند – از وی بِرُبایم.

(۳۵)

اَرِدویسوَر اَناهیتا – کـه همـیشـه خواستار زَور نیـاز کننده و به‌ایین پیشکش آورنده را کامروا کند – او را کامـیابی بخشید.
ولی بعد از چیرگی فریدون بر ضحاک، اهورمزدا فریدون را از کشتن ضحاک بازداشت و گفت: «اگر تو ضحاک را بکشی زمـین از باشندگان موذی و زیـان آور پر خواهد شد.» بعد فریدون ضحاک را بـه بند کشید و در غاری بـه چکاد دماوند بیـاویخت.
درپایـان زمان، ضحاک زنجیر خود را خواهد گسست و یک سوم از مردم و ستوران را نابود خواهد کرد. آن گاه اهورامزدا گرشاسب را از زابلستان برمـی‌انگیزد که تا آن نابکار را از مـیان بردارد. گمان مـی‌رود کـه داستان این نجات از خاطره هجوم مردمان سامـی کـه پیش از بـه پادشاهی رسیدن مادها و هخاان بارها بـه ایران حمله آوردند سرچشمـه گرفته باشد. بـه گمانی دیگر، ممکن هست این افسانـه منشاء طبیعی داشته باشد، زیرا درون روزگاران گذشته کوه دماوند آتش فشانی فعال بود کـه هرچند یک بار بـه خروش درمـی‌آمد و رودهای گدازه از آن بسان مارهایی دهشتناک و آتشین سرازیر مـی‌شدند. داستان بـه بند کشیده شدن ضحاک درون دماوند شاید هم زمان با فروکش آتش فشانی‌های دماوند پیدا شده باشد. همچنان کـه هراس همـیشگی از بند گسستن دوباره ضحاک نیز نشانی از نگرانی پیرامون فعالیت دوباره این آتش فشان دارد.

سبب آنکه فریدون ضحاک را نمـی‌کشد درون سودکار نسک چنین آمده‌است کـه چون فریدون چند بار کوشش بـه کشتن او مـی‌کند و زهاک از پای درون نمـی‌آید، سرانجام اهورامزدا بـه او پیـام مـی‌دهد کـه زهاک نباید کشته شود زیرا با کشته شدن او هزاران جانور موذی مانند مار و عقرب و خزنده‌های زهر آگین از بدنش درون جهان پراکنده خواهند شد. بعد بهتر آنکه فریدون او را درون کوهی بـه بند کشد.

[ویرایش] ضحاک درون نوشته‌های پهلوی

در نوشته‌های پهلوی چون بُن دهش ۶ -۳۱ او را گاه دهاک و گاه اژی دهاک مـی‌خوانند و تا آن جا پیش مـی‌رود کـه تا چهارده پشت او را بر مـی‌شمارد و سرانجام او را بـه اهریمن مـی‌رساند.

در نوشته‌های پهلوی، ضحاک با پاژنام (صفت‌) بیور اسب برابر با دارندهٔ هزار اسب (اسبان بسیـار) نیز آمده‌است.

چگونگی برخاستن ضحاک درون پایـان زمان و نبرد او با گرشاسپ درون اوستا نیـامده‌است. به منظور آگاهی از چگونگی این نبرد و سرنوشت ضحاک حتما به زند وهومن یسن نگاه کنیم. درون آن جا چنین مـی‌خوانیم:

در هزارهٔ هوشیدر ماه ‌(دومـین هزاره از سه هزارهٔ نجات بخشی جهان درون جهان بینی زرتشتی‌) مردم درون پزشکی چنان ماهر باشند و دارو و درمان چنان بـه کار آورند و برند کـه جز بـه مرگ دادستانی (مرگ مقدّر) نمـیرند، اگر چه بـه شمشیر و کارد بزنند و کشند….. بعد بی دینی، از روی کین برخیزد و به بالای آن کوه دماوند بـه سوی بیور اسب (ضحاک‌) رود و گوید: اکنون نُه هزار سال است، فریدون زنده نیست، چرا تو این بند نگسلی و بر نخیزی کـه این جهان پر از مردم است……. اژدها از بیم فریدون نخست آن بند را نگسلد که تا آن کـه آن بد کار آن بند را وچوب را از بُن بگسلد. بعد زور ِ دهاک افزوده شود، بند را از بُن بگسلد، بـه تازش ایستد (یورش آغاز کند)، همان جا آن بد کار را ببلعد و گناه را را درون جهان رواج دهد و بی شمار گناهِ گران کند. یک سوم از مردم و و گوسپند و آفریدگان دیگر اهورامزدا را ببلعد و آب و اتش و گیـاه را تباه کند.

پس آب و آتش و گیـاه پیش اورمزد خدای بـه گِله ایستند و بنالند کـه فریدون را باز زنده کن که تا اژدها را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد این نکنی ما درون جهان نتوانیم بود. آتش گوید روشنی ندهم، و آب گوید کـه روان نشوم، و پس من دادار اورمزد بـه سروش و ایزد نریو سنگ گویم که: تن گرشاسپ سام را بجنبانند که تا برخیزد. بعد سروش و ایزد نریو سنگ بـه سوی گرشاسپ روند، سه بار بانگ کنند، بار چهارم سام با پیروزگری برخیزد، بـه نبرد اژدها رودو او (اژدها) سخن گرشاسپ نشنود، و گرشاسپ گُرز پیروزگر بر سر اژدها بکوبد و او را بزند و بکشد. بعد رنج و از این جهان برود که تا هزاره را بـه پایـان رسانم. بعد سوشیـانس آفرینش را دوباره پاک بسازد و رستاخیز و تن ِ پسین باشد.
بر پایـهٔ روایـات کُهن پهلوی، پهلوانی کـه مـی‌تواند ضحاک را یکسره از بین ببرد، گرشاسب، پهلوان افسانـه‌ای ایران هست که درون هزارهٔ چهارم، ضحاک را کـه بند گسسته و جهان را برآشفته‌است از پای درون خواهد انداخت:

«در آن هزاره، ضحاک از بند برهد؛ و فرمانروایی بر دیوان و مردمان را فراز گیرد. چنین گوید که: «هر کـه آب و آتش و گیـاه را نیـازارد، بعد بیـاورید؛ که تا او را بجویم.» و آتش و آب و گیـاه از بدی کـه مردمان بر آنان کنند، پیش هرمزد شکوه کنند؛ و گویند که: «فریدون را برخیزان که تا ضحاک را بکشد؛ چه اگر جز این باشد، بـه زمـین نباشیم.» بعد هرمزد با امشاسپندان بـه نزدیک روان فریدون رود. بدو گوید که: «برخیز و ضحاک را بکش!» روان فریدون گوید که: «من کشتن نتوانم. نزد روان سامان گرشاسب روید.» بعد هرمزد با امشاسپندان بـه نزدیک روان سامان رود؛ سامان گرشاسب را برخیزاند؛ و او ضحاک را بکشد.» (روایت پهلوی، ترجمـه مـهشید مـیرفخرایی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران، ۱۳۶۷، ص ۶۰‌)

[ویرایش] ضحاک درون شاهنامـه فردوسی

چکیدهٔ گزارش شاهنامـه :

دوران ضحاک هزارسال بود. رفته رفته خردمندی و راستی نـهان گشت و خرافات و گزند آشکارا. شـهرناز و ارنواز (ان جمشید) را بـه نزد ضحاک بردند. درون آن زمان هرشب دو مرد را مـی‌گرفتند و از مغز سرآنان خوارک به منظور ماران ضحاک فراهم مـی‌آوردند. روزی دو تن بنامـهای ارمایل و گرمایل چاره اندیشیدند که تا به آشپزخانـه ضحاک راه یـابند که تا روزی یک نفر کـه خونشان را مـی‌ریزند، رها سازند. چون دژخیمان دو مرد جوان را به منظور کشتن آورده وبرزمـین افکندند، یکی را کشتند ومغزش را با مغزسر آمـیخته و به دیگری گفتند کـه در کوه و بیـابان پنـهان شود. بدین سان هرماه سی جوان را آزاد مـی‌ساختند و چندین بُــز و مـیش بدیشان دادند که تا راه دشتها را پیش گیرند. بـه گزارش شاهنامـه اکنون کـُـــردان از آن نژادند.

[ویرایش] داستان ضحاک با پدرش

ضحاک فرزند امـیری نیک سرشت و دادگر بـه نام مرداس بود. اهریمن کـه در جهان جز فتنـه و آشوب کاری نداشت کمر بـه گمراه ضحاک جوان بست. بعد خود را بـه شکل مردی نیک خواه و آراسته درآورد و نزد ضحاک رفت و سر درون گوش او گذاشت و سخنـهای نغز و فریبنده گفت. ضحاک فریفته او شد. آنگاه اهریمن گفت:«ای ضحاک، مـی‌خواهم رازی با تو درمـیان بگذارم. اما حتما سوگند بخوری کـه این راز را بای نگویی.» ضحاک سوگند خورد.

اهریمن چون بی بیم (مطمئن) شد گفت:«چرا حتما تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاهی کند؟ چرا سستی مـی‌کنی؟ پدرت را از مـیان بردار و خود پادشاه شو. همـه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد.» ضحاک کـه جوانی تهی مغز بود دلش از راه بـه در رفت و در کشتن پدر با اهریمن یـار شد. اما نمـی‌دانست چگونـه پدر را نابود کند. اهریمن گفت:«اندوهگین مباش چاره این کار با من است.» مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد از خواب برمـی‌خواست و پیش از دمـیدن آفتاب درون آن بـه نیـایش مـی‌پرداخت. اهریمن بر سر راه او چاهی کند و روی آن را با شاخ و برگ پوشانید. روز دیگر مرداس نگون بخت کـه برای نیـایش مـی‌رفت درون چاه افتاد و کشته شد و ضحاک ناسپاس بر تخت شاهی نشست.

[ویرایش] فریب اهریمن

چون ضحاک پادشاه شد، اهریمن خود را بـه صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشـها و غذاهای شاهانـه‌است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را بـه او واگذاشت. اهریمن سفره بسیـار رنگینی با خورشـهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایـان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری مـی‌ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد کـه رو بـه جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن کـه جویـای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مـهر تو لبریز هست و جز شادی تو چیزی نمـی‌خواهم. تنـها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمنبر دو کتف شاه نـهاد و ناگاه از روی زمـین ناپدید شد.

[ویرایش] روییدن مار بر دوش ضحاک

بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیـاه روئید. مارها را از بن بد، اما بـه جای آنـها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیـافتاد.

وقتی همـه پزشکان درماندند اهریمن خود را بـه شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«ب ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. به منظور آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست کـه هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنـها به منظور ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمـیرند.»

اهریمن کـه با آدمـیان و آسودگی آنان دشمن بود، مـی‌خواست از این راه همـه مردم را بـه کشتن دهد و تخمـهٔ آدمـیان را براندازد.

[ویرایش] گرفتار شدن جمشید

در همـین روزگار بود کـه جمشید را خود بینی فرا گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاک زمان را دریـافت و به ایران تاخت. بسیـاری از ایرانیـان کـه در جستجو ی پادشاهی نو بودند بـه او روی آوردند و بی خبر از بیداد و ستمگری ضحاک او را بر خود پادشاه د.

ضحاک سپاهی فراوانی آماده کرد و به دستگیری جمشید فرستاد. جمشید که تا صد سال خود را از دیده‌ها نـهان مـی‌داشت. اما سر انجام درون کنار دریـای چین بدام افتاد. ضحاک فرمان داد که تا او را با ارّه بـه دو نیم د و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را بـه دست گرفت. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هرچند بـه فره وشکوه او پادشاهی نبود سر انجام بـه تیره بختی از جهان رفت.

جمشید دو خوب رو داشت: یکی شـهر نواز و دیگری ارنواز. این دو نیز درون دست ضحاک ستمگر اسیر شدند و از ترس بـه فرمان او درون آمدند. ضحاک هر دو را بـه کاخ خود برد و آنان را بـه همراهی دو تن دیگر (ارمایل و گرمایل‌) بـه پرستاری و خورشگری ماران گماشت.

گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را بـه ستم مـی‌گرفتند و به آشپزخانـه مـی‌آوردند که تا مغزشان را خوراک ماران کنند. اما شـهر نواز و ارنواز و آن دو تن کـه نیک دل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد مـی‌د و روانـه کوه و دشت مـی‌نمودند و به جای مغز او از مغز سر خورش مـی‌ساختند.

نام ان جمشید درون اوستا:

ارنواز درون اوستا با نام‌های اَرِنَواچی و اَرِنَواچ آمده‌است. درون پی نوشت نام ارنواز درون فرهنگ واژه‌های اوستا آمده‌است:

ارنواز (ارنواجی‌) بـه برگردان پرفسور کانگا نام یکی از ان جمشید شاه است. بنا بر شاهنامـهٔ فردوسی ارنواز نام یکی از ان جمشید هست که هنگامـیه کـه ضحاک بـه جمشید شاه پیروز شد او و ش شـهرناز، هر دو بـه دست ضحاک افتادند و سرانجام بـه دست فریدون از بند ضحاک رهایی یـافتند.

از نام شـهرناز درون فرهنگ واژه‌های اوستا چیزی یـافت نشد.

[ویرایش] خواب دیدن ضحاک

ضحاک سالیـان دراز بـه ستم و بی داد پادشاهی کرد و گروه بسیـاری از مردم بی گناه را به منظور خوراک ماران بـه کشتن داد. کینـه او درون دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت. یک شب کـه ضحاک درون کاخ شاهی خفته بود درون خواب دید کـه ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی اوروی آوردند. از آن مـیان آنکه کوچک‌تر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت. آن گاه دست و پای او را با بند چرمـی بست و کشان کشان به‌طرف کوه دماوند کشید، درون حالی کـه گروه بسیـاری از مردم درون پی او روان بودند.

ضحاک بـه خود پیچید و ناگهان از خواب بیدار شد و چنان فریـادی برآورد کـه ستونـهای کاخ بـه لرزه افتادند. ارنواز جمشید کـه در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویـا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده‌است گفت حتما خردمندان و دانشوران را از هر گوشـه‌ای بخوانی و از آنـها بخواهی که تا خواب تو را بگزارند (تعبیر کنند).

ضحاک چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را بـه بارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همـه خاموش ماندند جز یک تن کـه بی باک تر بود. وی گفت:«شاها، گزارش خواب تو این هست که روزگارت بـه پایـان رسیده و دیگری بـه جای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. فریدون نامـی درون جستجو ی تاج و تخت شاهی بر مـی‌آید و تورا با گرز گران از پای درون مـی‌آورد و در بند مـی‌کشد.» از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون بـه خود آمد درون فکر چاره افتاد. اندیشید کـه دشمن او فریدون است. بعد دستور داد که تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیـابند و به دست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.

[ویرایش] زادن فریدون

از ایرانیـان آزاده مردی بود بنام آبتین کـه نژادش بـه شاهان قدیم ایران و تهمورث دیو بند مـی‌رسید. زن وی فرانک نام داشت. از این دو فرزندی نیک چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نـهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فره و شکوه جمشیدی داشت.

آبتین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سر انجام روزی گماشتگان ضحاک کـه برای مارهای شانـه‌های وی درون پی خوراک مـی‌گشتند بـه آبتین بر خوردند. او را بـه بند کشیدند و به دژخیمان سپردند.

فرانک، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک درون خواب دیده کـه شکستش بـه دست فریدون هست بیمناک شد. فریدون را کـه کودکی خردسال بود برداشت و به چمن زاری برد کـه چراگاهی نامور بـه نام بُر مایـه بود. از نگهبان مرغزار بزاری درون خواست کرد کـه فریدون را چون فرزندی خود بپذیرد و به شیر برمایـه بپرورد که تا از ستم ضحاک دور بماند.

[ویرایش] خبر یـافتن ضحاک

نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و به شیر پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سر انجام دانست کـه فریدون را برمایـه درون مرغزار مـی‌پرورد. گماشتگان خود را بـه دستگیری فریدون فرستاد. فرانک آگاه شد و دوان دوان بـه مرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بیم ضحاک رو بـه دشت گذاشت و به جانب کوه البرز روان شد. درون البرز کوه فرانک فریدون را بـه پارسائی کـه در آنجا خانـه داشت و از کار دنیـا دور بود سپرد و گفت«ای نیکمرد، پدر این کودک فدای ماران ضحاک شد. ولی فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهدشد و کین کشتگان را از ضحاک ستمگر باز خواهد گرفت. تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور.» مرد پارسا پذیرفت وبه پرورش فریدون کمر بست.

[ویرایش] آگاه شدن فریدون ازپشت (نسب) خود

سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاورشد. اما نمـی‌دانست فرزند کیست. چون شانزده ساله شد از کوه بـه دشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست که تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنـهان را آشکار کرد و گفت«ای فرند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیـان بود. نژاد کیـانی داشت و نسبتش بـه پشت تهمورث دیوبند پادشاه نامدار مـی‌رسید. مردی خردمند و نیک سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را بـه دژخیمان سپرد که تا از مغزش به منظور ماران خورش ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی. آنگاه ضحاک خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران گفتند کـه فریدون نامـی از ایرانیـان بـه جنگ وی بر خواهد خاست و او را بـه گرز گران خواهد کوفت. ضحاک درون جستجوی تو افتاد. من از بیم تو را بـه نگهبان مرغزاری سپردم که تا تورا پیش گرانمایـه‌ای کـه داشت بپرورد. بـه ضحاک آگاهی رسید. ضحاک را کشت و خانـه ما را ویران کرد. ناچار از خانـه ب و تو را از ترس مار دوش ستمگر بـه البرز کوه پناه دادم.»

[ویرایش] خشم فریدون

فریدون چون داستان را شنید خونش بـه جوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین درون درونش زبانـه کشید. رو بـه مادر کرد و گفت:«مادر، اکنون کـه این ضحاک ستمگر روزگار ما را تباه کرده و این همـه از ایرانیـان را بـه خاک و خون کشیده من نیز روزگارش را تباه خواهم ساخت. دست بـه شمشیر خواهم برد و کاخ وایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد.»

فرانک گفت:«فرزند دلاورم، این سخن از روی دانایی نیست. تو نمـی‌توانی با جهانی درون افتی. ضحاک ستمگر زورمند هست و سپاه فراوان دارد. هر زمان کـه بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماده کارزار بـه خدمتش مـی‌آیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیـافته‌ای دست بـه شمشیرمبر.»

[ویرایش] بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش

از آن سوی ضحاک از اندیشـه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه بـه گاه از وحشت نام فریدون را بر زبان مـی‌راند. مـی‌دانست کـه فریدون زنده‌است و به خون او تشنـه.

روزی ضحاک فرمان داد که تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروز ه بر سر گذاشت و دستور داد که تا موبدان شـهر را بخوانند. آنگاه روی بـه آنان کرد و گفت:«شما آگاهید کـه من دشمنی بزرگ دارم کـه گرچه جوان هست اما دلیر و نام جوست و در پی بر انداختن تاج و تخت من است. جانم ازاندیشـه این دشمن همـیشـه درون بیم است. حتما چاره‌ای جست: حتما گواهی نوشت کـه من پادشاهی دادگر و بخشنده‌ام و جز راستی و نیکی نورزیده‌ام که تا دشمن بد خواه بهانـه کین جوئی نداشته باشد. حتما همـه بزرگان و نامداران این نامـه را گواهی کنند.» ضحاک ستمگر و تند خو بود. از ترس خشمش همـه بر دادگری ونیکی و بخشندگی ضحاک ستمگر گواهی نوشتند.

[ویرایش] داستان کاوه

ضحاک چنان از فریدون بـه ترس و بیم افتاده بود کـه روزی بزرگان و نامداران را انجمن کرد که تا بر دادگری و بخشندگی او گواهی بنویسند و آن را مُهر کنند – همـهٔ بزرگان موبدان از ترس جانشان با ضحاک هم داستان شدند و بر دادگری او گواهی د. درون همـین هنگام بانگی از بیرون بـه گوش ضحاک رسید کـه فریـاد مـی‌کرد – فرمان داد تای را کـه فریـاد مـی‌کند بـه نزدش ببرند – اوی نبود جز کاوهٔ آهنگر.

کاوه فریـاد زد کـه فرزندان من همـه به منظور ساختن خورش مارانت کشته شدند و هم اکنون آخرین فرزندم را نیز مـیخواهند بکشند – ضحاک فرمان مـی‌دهد که تا فرزند او را آزاد کنند و از کاوه مـی‌خواهد که تا او نیز آن گواهی را مُهر کند. کاوه نامـه را پاره کرده و به زیر پا مـی‌اندازد و بیرون مـی‌رود. سران از این کار کاوه بـه خشم مـی‌آیند و از ضحاک مـی‌پرسند چرا کاوه را زینـهار دادی؟ او پاسخ مـی‌دهد کـه نمـی‌دانم چرا پنداشتم مـیان من و او کوهی از آهن هست و دست من بر کاوه کوتاه.

[ویرایش] درفش کاویـانی و چرایی نام آن

کاوه وقتی از بارگاه ضحاک بیرون مـی‌آید چرم آهنگریش را بر سر نیزه‌ای مـی‌زند و مردم را گرد خود گروه مـی‌کند و به سوی فریدون مـی‌رودند.

این درون جهان نخستین بار بود کـه پرچم بـه دست گرفته شد که تا دوستان از دشمنان شناخته شوند.

فریدون با دیدن سپاه کاوه شاد شد و آن پرچم را بـه گوهرهای گوناگون بیـاراست و نامش را درفش کاویـانی نـهاد.

فریدون بعد از تاج گذاری پیش مادر مـی‌رود و رخصت مـی‌گیرد که تا به جنگ با ضحاک برود. فرانک به منظور او نیـایش مـی‌کند و آرزوی کامـیابی. فریدون بـه دو برادر بزرگ‌تر از خودش بـه نامـهای کیـانوش و پرمایـه مـی‌گوید که تا به یـاری آهنگران رفته و گرزی مانند سرمـیش بسازند. آن گرز را گرز سر مـی‌نامند.

[ویرایش] پایـان کار ضحاک

فریدون درون روز ششم ماه (ایرانیـان بـه روز ششم ماه خرداد روز مـی‌گفتند) با سپاهیـان بـه جنگ ضحاک رفت. بـه نزدیکی اروند رود کـه تازیـان آن را دجله مـی‌خوانند مـی‌رسد.

فریدون از نگهبان رود خواست که تا همـهٔ سپاهیـانش را با کشتی بـه آن سوی رود برساند. ولی نگهبان گفت فرمان پادشاه هست کهی بدون فرمان (مجوز) و مُهر شاه اجازه گذر از این رود را ندارد. فریدون از شنیدن این سخن خشمگین شد و بر اسب خویش (گلرنگ) نشست و بی باکانـه بـه آب زد. سپاهیـانش نیز بـه پیروی از او بـه آب زدند و تا آنجا داخل آب شدند کـه زین اسبان بـه درون آب رفته بود. چون بـه خشکی رسیدند بـه سوی دژ (قلعه) ضحاک درون گنگ دژهوخت رفتند.

فریدون یک مـیل مانده دژ ضحاک را دید. دژ ضحاک چنان سربه آسمان مـی‌کشید کـه گویی مـی‌خواست ستاره از آسمان برباید. فریدون بی درنگ بـه یـارانش مـی‌گوید کـه جنگ را آغاز کنند و خود با گرز گران درون دست و سوار بر اسب تیزتک، چو زبانـهٔ آتش از برابر دژبانان ضحاک جهید و به درون دژ رفت. فریدون، نشان ضحاک را کـه جز بـه نام پرودگار بود، بـه زیرکشید. با گرزگران سردمداران ضحاک را نابود کرد و برتخت نشست.

[ویرایش] به بند کشیدن فریدون ضحاک را درون کوه دماوند

فریدون هنگامـی بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا مـی‌کند بـه ناگاه سروشی بر وی فرو آمده و او را از کشتن ضحاک اژدهافش باز مـی‌دارد و از فریدون مـی‌خواهد کـه او را درون کوه بـه بند کشد. درون کوه نیز، هنگامـی کـه او قصد جان ضحاک مـی‌کند، سروش، دیگر بار، از وی مـی‌خواهد کـه ضحاک را بـه کوه دماوند و در آن جا بـه بند کشد. فرجام آنکه، ضحاک بـه دست فریدون کشته نمـی‌شود، بلکه او را درون شکافی بن‌ناپدید، با مـیخ‌های گران بر سنگ فرو مـی‌بندد.

[ویرایش] ضحاک درون نوشته‌های فارسی مـیانـه

بر پایـه گزارش نوشته‌های فارسی مـیانـه، دماوند (دُمباوند) جایگاه بـه بند کشیده شدن ضحاک است.

[ویرایش] معجم البلدان

یـاقوت حموی درون معجم البلدان بعد از گزارشی کوتاه پیرامون شکوه و بزرگی و بلندی دماوند مـی‌نویسد کـه ضحاک مار دوش را فریدون یـا بـه گفتهٔ خودش، افریدون ابن اثفیـان الاصبهانی، درون دماوند بـه بند کشیده‌است. از آن جا کـه پذیرفتن باور مردم کوچه و بازار به منظور یـاقوت دشوار مـی‌نماید، خود از کوه بالا مـی‌رود که تا به چشم خویش آن را ببیند. او مـی‌نویسد که : من با زحمت و خطر جانی فراوان که تا نیمـهٔ آن کوه رسیدم و گمان نمـی‌کنم که تا آن روزی از من بالا تر رفته باشد. نگاه کردم، چشمـه‌ای از سرب مذاب بود کـه پیرامون آن چشمـه سرب‌ها خشکیده بودند و هنگامـی کـه خورشید بـه آن‌ها مـی‌تابید چون آتش مـی‌درخشیدند. مـیان کوه غارها و گودال‌هایی بود کـه وزش بادها از سوی‌های گوناگون درون آن‌ها تولید پژواک‌ها و آهنگ‌های گوناگون درفواصل معین مـی‌کرد. یک بار چون شیـههٔ اسب بـه گوش مـی‌رسید، یک بار چون عرعر خر و گاهی چون بانگ بلند و رسای مردمان کـه به کلی نا مفهوم مـی‌نمود و اهالی محل آن را زبان مردم بدوی مـی‌دانستند. دودهایی را کـه به نفس ضحاک تعبیر مـی‌کنند، بخاری هست که از آن چشمـهٔ مذاب بر مـی‌خیزد. (یـاقوت حموی، معجم البلدان، ج ۳، ص۴۷۵‌)

[ویرایش] مروج الذهب

مسعودی درون مروج الذهب از بـه بند کشیده شدن ضحاک درون کوه دماوند بـه دست فریدون و دود و دمـه و برفچهٔ همـیشگی بر چکاد (قلّه‌) دماوند و از رودی بـه رنگ زرد مانند زر کـه از پایینش جریـان دارد سخن مـی‌گوید. (مسعودی، مروج الذهب، ص ۹۴-۱۹۳‌)

[ویرایش] علی ابن زید

به گزارش علی ابن زید (؟):

از این کوه (دماوند) گوگرد خارج مـی‌شود کـه پارسیـان جاهل (!!) معتقدند کـه آن زهر بیور اسب (ضحاک‌) است. آنان هفتاد بر مـی‌شمرند کـه از آن بخار گوگرد متصاعد مـی‌شود. مردی اظهار مـی‌داشت کـه این دمـه، نفس بیور اسب است. (بهار مختاریـان، اسطورهٔ فریدون و ضحاک، ص۳۶۰-۳۷۰‌)

[ویرایش] اخبار الطوال

به گزارش دینوری درون اخبار الطوال:

… و او (نمرود = فریدون‌) تمام خویشاوندان ضحاک را درون سرزمـین بابل فرو گرفت و بر کشور و پارشاهی ضحاک پیروز شد و چون این خبر بـه ضحاک رسید بـه سوی نمرود آمد کـه نمرود بر او پیروز شد و با گرز آهنی ضربتی بر فرق ضحاک زد و او را زخمـی ساخت. سپس او را استوار بست و در غاری درون دماوند افکند و غار را مسدود ساخت. پادشاهی بر نمرود استوار و پایدار شد و نمرود همان هست که ایرانیـان او را فریدون خوانند. (اخبار الطوال، ابو حنیفه دینوری، ترجمـهٔ محمود مـهدوی دامغانی،ص ۳۰‌)

[ویرایش] المسالک و الممالک

به گزارش اصطخری درون المسالک و الممالک:

کی ضحاک درون این کوه (دماوند) هست و هر شب جادوان بر آورند. (المسالک و الممالک، اصطخری، بـه کوشش ایرج افشار، ص ۱۳۲‌)

[ویرایش] تاریخ طبری

به گزارش محمد ابن جریر طبری درون تاریخ طبری:

ضحاک را هفت سر بوده و هم اکنون درون کوه دماوند درون بند است، ارباب تواریخ و سیَر بر آنند کـه او بر تمام اقطار عالم دست یـافته و ساحر و فاجر بود……

او درون ادامـه مـی‌نویسد:

… شنیده‌ام کـه ضحاک همان نمرود بابلی بوده و ابراهیم خلیل الرحمان درون عهد او بـه دنیـا آمده و او همانی هست که آهنگ سوزانیدن وی کرد…… فریدون درون دماوند متولد شده و هنگامـی سوی کـه وی غایب و به هندوستان رفته بوده…… چون ضحاک از ماجرا آگاه شد سوی فریدون درون حرکت آمد. لیکن خداوند نیروی او سلب کرد و دولتش زوال یـافت. فریدون بر او حمله کرد و دست و بازوی او را ببست…… بعد از ان او را بـه کوه دماوند برد و به چاه افکند. (تاریخ طبری، ص ۳۹-۴۰‌)

[ویرایش] تاریخ گردیزی

به گزارش گردیزی درون تاریخ گردیزی:

….. و افریدون ضحاک را بگرفت و از پوستش زهی بر گرفت و او را بدان ببست و به سوی کوه دماوند برد و و اندر راه فریدون را خواب برد. مر بنداد بن فیروز را فرمود که تا ضحاک را نگه دارد کـه ابن بنداد معروف بود بـه دلیری و شیر مردی. و افریدون بخفت. ضحاک مر بنداد را گفت: اگر تو مرا رها کنی نیمـی از پادشاهی تو را دهم. افریدون بشنید و بر خاست و بندهای دیگر بر وی نـهاد……. بعد او را بـه کوه دماوند برد…. (تاریخ گردیزی، ص ۳۶-۳۹‌)

[ویرایش] تاریخ قم

به گزارش ابن اثیر درون تاریخ قم ضحاک از بند فریدون بگریخت و:

افریدون درون پی او برفت. او را یـافت بـه موضعی کـه امروزه برابرقم هست و معدن نمک هست و درون آن جا بـه قضای حاجت نشسته بود و غایط او نمک شده و معدن نمک گشت. (تاریخ قم، ص ۷۵‌)

[ویرایش] آثار الباقیـه

به گزارش ابوریحان بیرونی درون آثار الباقیـه:

چون فریدون، ضحاک (بیوراسب‌) را از مـیان برد،های اثفیـان (فریدون‌) را کـه ضحاک درون موقعی کـه او را محاصره کرده بود و نمـی‌گذاشت اثفیـان بـه آن‌ها دست رسی داشته باشد را رها کرد و به خانـه باز گردانید. (آثار الباقیـه، ص ۳۴۶‌)
گزارش تاریخ طبری از این داستان بـه گونـهٔ دیگری است:

فریدون بعد از درون بند ضحاک بدو گفت:…… من تو را چونی کـه در خانـهٔ جدّم ذبح مـی‌شد مـی‌کشم. (تاریخ طبری، ص۴۱-۴۸‌)

[ویرایش] تجارب الامم

این گزارش درون تجارب الامم این گونـه آمده‌است کـه فریدون درون پاسخ بیوراسب کـه از او خواست: مرا بـه کین نیـای خود، جم مکش ؛ گفت:…… من تو را بـه خون خواهی نری کـه در خانـهٔ نیـای من بود مـی‌کشم. (تجارب الامم، ص ۶۱‌)

[ویرایش] دیگر نوشته‌های فارسی مـیانـه کـه در آن‌ها گزارش‌های داستان ضحاک آمده‌است

التنبیـه والاشراف (مسعودی، ترجمـه ابولقاسم پاینده، ص ۸۲‌)، تاریخ ثعالبی (ترجمـهٔ محمد فضایلی،پارهٔ نخست،ص ۲۷-۳۵‌)، آفرینش و تاریخ (مطهر ابن طاهر مقدسی، ترجمـهٔ محمد رضا شفیعی کدکنی،ج۳ـ ص ۱۲۲-۱۲۳‌)، فارسنامـه ابن بلخی (به اهتمام گای لسترنج و رینولد نیکلسون، ص۳۶-۳۷‌)، زین الاخبار گردیزی (زین الاخبار، ص۳۶-۳۹‌)، مجمل التواریخ و القصص (به تصحیح ملک الشعرا بهار، ص ۲۶-۲۷‌)، تاریخ کامل ابن اثیر (ترجمـهٔ سید حسن روحانی، ص ۸۱-۸۲‌)، تاریخ طبرستان (محمد ابن اسفندیـار کاتب، بـه تصحیح عباس اقبال، ص ۵۷-۵۸‌)، تاریخ گزیده (حمد الله مستوفی، بـه اهتمام عبد الحسین نوایی، ص۸۳-۸۴‌)، تاریخ قم (حسن ابن محمد حسن قمـی، ترجمـهٔ عبد الملک قمـی، بـه تصحیح جلال الدین تهرانی‌) و روضة الصفا (مـیر خواند، ج۱، ص ۵۳۰-۵۴۳‌).

[ویرایش] به کشته شدن ضحاک بـه دست فریدون درون این نوشته‌ها نیز اشاره رفته‌است

تاریخ بلعمـی (به تصحیح ملک الشعرا بهار و پروین گنابادی، ص ۱۴۶-۱۴۷‌)، تجارب الامم (ابو علی مسکویـه رازی، ترجمـه ابولقاسم امامـی، ص۵۹‌)، آثار الباقیـه (ابوریحان بیرونی، ترجمـه اکبر دانا سرشت، ص۳۳۹‌)، طبقات ناصری (قاضی منـهاج سراج، بـه تصحیح عبد الحی حبیبی، کابل۱۳۴۲، ج۱،ص ۱۳۷‌) و تاریخ بناکتی (به تصحیح جعفر شعار، ص۲۹-۱۰‌) اشاره شده‌است.

  • فردوسی. «پادشاهی جمشید»، شاهنامـه
  • فردوسی. «پادشاهی ضحاک»، شاهنامـه

برچسب‌ها:ویکی‌پدیـا, تاريخ
نوشته شده درون خاطرات | دیدگاه‌ها برای ضحاک – ویکی‌پدیـا بسته هستند




[ویکی‌پدیـا | Oceania | صفحهٔ 28 تری سام ویکی پدیا]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 18:02:00 +0000



ابراهیم گلستان دروغ بزرگ مسعود بهنود را تکذیب کرد

مسعود بهنود | Oceania | صفحهٔ 6

بعد از ظهر سی و یک شـهریور ۱۳۵۹ روزی کـه جنگ شروع شد، ابراهیم گلستان دروغ بزرگ مسعود بهنود را تکذیب کرد انگار کـه وظیفه داشتم و انگار کـه روزنامـه یـا رادیو و تلویزیونی بود به منظور انتشار دیده ها و نوشته هایم، خود را بـه خیـابان انقلاب رساندم، مردم هراسان را دیدم کـه رفته بودند که تا بچه هایشان را به منظور فردا و آغاز سال تحصیلی آماده کنند، دفتر و کتاب زیر بغل، ناگهان با صدای گلوله رو بـه رو شده بودند و با هرج و مرج همراه. ابراهیم گلستان دروغ بزرگ مسعود بهنود را تکذیب کرد نا بخود کتابچه ای درون دست از آنـها مـی پرسیدم. ابراهیم گلستان دروغ بزرگ مسعود بهنود را تکذیب کرد سئوالاتی شبیـه بـه اینکه اگر این جنگ ادامـه یـابد چه مـی کنید و مـی نوشتم.

همان شب، شروع کردم بـه جمع آوردن یـادداشت های روز و تازه یـادم آمد جايی ندارم به منظور انتشار گزارش هایم. این داغ که تا آخرین روزهای جنگ بر دل روزنامـه نگاران حرفه ای زمان باقی بود.

کجا بودند روزنامـه ها

بعد از انقلاب، هیچ یک از روزنامـه نگارانی کـه زودتر، و خیلی محکم تر و با ثبات تر از سایر صنوف به منظور به دست آوردن آزادی و رها شدن از برخاستند و در دو اعتصاب گسترده دولت را مجبور بـه عقب نشینی د، دلیلی نمـی دیدند کـه به فکر مـهاجرت یـا تغییر شغل خود باشند.

گمان ها این بود کـه بهار آزادی، تازه وقت روزنامـه نگاری بدون و بدون نظارت ساواک خواهد بود. اما خیلی زود آشکار شد کـه شاخه مذهبی انقلاب کـه به قدرت رسید، با همـه شعارهای آزادی خواهانـه، تحمل آزادی بیـان منقدان را ندارد.

درگیری حکومت نوپا با آزادی بیـان کـه با اعلامـیه «من آیندگان نمـی خوانم» توسط آیت الله خمـینی آغاز شد، با مقاومت کارکنان آیندگان بـه عقب نشینی بیت رهبر انقلاب انجامـید، اما بـه حکومتگران نشان داد به منظور شکستن قلم و بستن زبان حتما راه دیگری بروند تندتر از صدور اعلامـیه.

زودتر از آنکه تصور مـی رفت، سه چهار ماه بعد از پیروزی انقلاب، قهرها عیـان شد. حمله بـه دفتر روزنامـه ها و مجلات خیلی زود موضوع گزارش هايی شد کـه از ایران بـه رسانـه های جهانی راه مـی یـافت، و خیلی زود موجب شد کـه خبرنگاران معتبر نشریـات با نفوذ هم از کشور اخراج شوند و اینـها همگیـانی بودند کـه در مـیان سران انقلاب دوستان و آشنایـانی داشتند، و در دوران مبارزه با هم درون ارتباط، و در شادی پیروزی انقلاب سهیم.

حمله بـه دفتر روزنامـه آیندگان و دستگیری شورای دبیرانش، همزمان با تعطیل همـه نشریـات دارای تیراژ، چند ماهی پیش از آن بود کـه فروشندگان روزنامـه های ارگان یـا هوادار احزاب یـا گروه های سیـاسی هدف ضربه ها و دستگیری ها شوند.

چنین بود کـه روزنامـه نگاران کـه محل کارشان تعطیل یـا روزنامـه و مجله شان توقیف شده بود، کم کمک یـا بار سفر بستند و به خیل مـهاجران پیوستند و یـا بـه کاری دیگر مشغول شدند. کمتری از آنان درون بامداد، یـا درون روزنامـه هايی کـه از دل آیندگان و کیـهان و اطلاعات بـه در آمده بود، کار مـی د. اگر هم بودند زیر فشار نگاه های پر از شک و ظن کار مـی د.

وقتی کـه جنگ شد

درگیری حکومت نوپا با آزادی بیـان کـه با اعلامـیه «من آیندگان نمـی خوانم» توسط آیت الله خمـینی آغاز شد، با مقاومت کارکنان آیندگان بـه عقب نشینی بیت رهبر انقلاب انجامـید، اما بـه حکومتگران نشان داد به منظور شکستن قلم و بستن زبان حتما راه دیگری بروند تندتر از صدور اعلامـیه

جنگ چند ماهی بعد از آن آغاز شد کـه گروهی از نشریـات بسته شدند، سه روزنامـه مـهم بـه تصرف مذهبیون درون آمدند و جوانانی درون هیئت های تحریریـه مشغول بـه کار شدند کـه جز شور انقلابی گری هنری و دانشی نداشتند. فقط جنگ مـی توانست این جوانان را، بدون معلم و علم و بر اساس شیوه خطا و آزمایش، درون صحنـه های واقعی، کار آزموده کند. چنین بود کـه وقتی جنگ شروع شد روزنامـه نگارانی کـه کار را مـی دانستند درون حسرت حضور درون صحنـه ای چنین خبرساز ماندند.

نیروهای داوطلب و جوانان پرشور خوزستانی کـه اولینان بودند کـه با تن خود، و کمترین تجربه و امکانات، درون برابر نظامـیان آماده و مجهز عراق ایستادگی د، نـه فقط یبانی حکومت و ارتشی منسجم محروم بودند بلکه مـیدان تبلیغات و اطلاع رسانی را هم بـه حریف وانـهادند و در نتيجه یبانی افکارعمومـی جهانی هم محروم ماندند.

روزنامـه نگاران حرفه ای اگر هم (مانند صاحب این قلم) جرات مـی د و آشنايی مـی یـافتند و کارت ترددی بـه دست مـی آوردند، درون اولین گام ها توصیـه مـی شنیدند کـه بهتر هست به عقب برگردند. چون بـه گفته یکی از فرماندهان کـه هنوز زنده و بیدارست «معلوم نیست درون جايی کـه دیگر قانون نیست و کلاشینکوف و یوزی حکومت مـی کند، حوصله ای به منظور شنیدن دفاعیـه ای وجود داشته باشد.»

در فضای سوء ظن انقلابی کـه در ابتدای کار توسط چریک های چپ گرا هم دامن زده مـی شد، جوانان حزب اللهی کـه همان روزها بـه دفاتر نشریـات حمله بودند حاضر نبودند بـه «وابستگان رژیم سلطنت»، «تبلیغ گران سرمایـه داری و استکبار»، «طاغوتی ها» و «حقوق بگیران دربار» اطمـینان کنند و آنان را بـه جبهه های جنگ راه بدهند. چنان کـه ارتشی ها و فرماندهان سابق هم از دید آنـها بیگانـه مـی نمودند.

انقلابیون جوان بـه خبرنگاران کهنـه کار خودی اطمـینان نداشتند و به خبرنگاران بین المللی کـه هم پشت درون سفارتخانـه ها صف کشیده و اصرار داشتند خود را بـه جبهه جنگی چنان بزرگ برسانند، روادید و مجوز نمـی دادند. و این همان سال هاست کـه برای نخستین بار درون تاریخ، کل جمعیت کشور ممنوع الخروج شده بودند مگر اینکه برائت خود را ثابت کنند.

غفلتی کـه زیـان رساند

سال ها بعد احمد بورقانی، کـه در دهه شصت درون خبرگزاری و سازمان تبلیغات جنگ بود و در سال ۶۳ از او به منظور رفتن بـه جبهه و تهیـه گزارش کمک خواسته بودم و امکان پذیر نشده بود، پذیرفت کـه ایران چه اندازه از این بدگمانی آسیب دید.

بعد از پایـان جنگ آشکار شد عراقی ها با دعوت و پذیرايی از خبرنگاران و نمایندگان رسانـه های بین المللی که تا چه اندازه درون جلب نظر افکارعمومـی جهان موفق بودند، و از همـین طریق بود کـه توانستند نقش و سهم شان را بـه عنوان آغازگر جنگ، از دید افکارعمومـی جهان پنـهان نگاه دارند و بلکه ایرانیـان را جنگ طلب و عامل آتش افروزی درون منطقه جا بیندازند.

روزنامـه کیـهان؛ سومـین روز جنگ ایران و عراق

پنج سالی از شروع جنگ گذشته بود، دیگر مـی شد گفت از روزنامـه نگاران پیش از انقلاب کمتری درون کار خود مانده بود، اکثریت صاحب نامان بـه مـهاجرت تن دادند و تازه درون این زمان کم کم درون مجلات تخصصی فضايی به منظور روزنامـه نگاری نسل قدیم گشوده شد. آدینـه، فیلم، صنعت حمل و نقل و معدود نشريات ديگری مانند آنـها کوشیدند که تا اندازه ممکن فضای جنگ را انعکاس دهند.

در شماره اول اردیبهشت سال ۱۳۶۷ مجله آدینـه (به مدیریت غلامحسین ذاکری و سردبیری سیروس علی نژاد) به منظور اولین بار گزارشی درون باره موشک هست بـه بهانـه موشک باران های تهران. روی جلد را ابراهیم حقیقی کشید و صاحب این قلم کـه هنوز بـه نام مستعار مـی نوشت. آنجا تصویری از شـهر ارائه داد.

«من مانده ام. من مانده ام درون شـهری کـه از آسمانش فتنـه مـی بارد. فتنـه ای کـه تو را با خود تنـها نمـی گذارد. نمـی گذارد صدای دلخواسته بشنوی صدايی از کوچه مـی آید «آژیره» و نگاهت سریده مـی شود بـه پنجره ای کـه ضربدری درون مـیان شیشـه آن زده اند. از درون کـه مـی نگری گويی تو ضربدری بر هر چه هست زده ای. خیـالت کـه پرواز کند از بیرون، دنیـا ضربدری بر تو زده است. صدا آمد و رفت. تلفن زنگ زد، یکی پرسید «هستی. نزدیک شما نبود» و از مـیان جملاتی کـه رد و بدل مـی شود این یکی مـی ماند و خنده مـی سازد «درست مثل آب گرم کنی بود کـه افقی حرکت مـی کرد و گداخته بود».

یک تجربه

اتهام افشای اسرار محرمانـه جنگ بدترین نسبتی بود کـه در آن زمان کشاکش جنگ، خستگی مردم، هزارهزار حجله، عزاداران و معلولان و بی خانمانان، مـی توانست نثارانی شود. کـه شد. بخت آن بود کـه گذشت پنج سال از جنگ، تجربه آورده بود.

همان روزها یک تجربه دیگر. درون مجله صنعت حمل و نقل [به سردبیری عمـید نائینی] گزارشی تدارک دیده شده بود از کشتی هايی کـه با افتادن موشکی بر سرشان که تا اصابت توپی بر پیکرشان بـه ته آب مـی رفتند. زمان جنگ نفتکش ها بود. فهرستی از کشتی های غرق شده درون همان شش ماه با نام و نشان درون مجله آمد. هنوز همـه جا توزیع نشده، ناگهان گروهی سرباز و پاسدار محل را محاصره د.

اتهام افشای اسرار محرمانـه جنگ بدترین نسبتی بود کـه در آن زمان کشاکش جنگ، خستگی مردم، هزار هزار حجله، عزاداران و معلولان و بی خانمانان، مـی توانست نثارانی شود. کـه شد. بخت آن بود کـه گذشت پنج سال از جنگ، تجربه آورده بود. بعد زمانی کـه جزوه «لویدز لیست» نشان داده شد و تلیکی از شرکت های حمل و نقل بین المللی بـه عنوان سند ارائه شد کـه نشان مـی داد اینـها اطلاعات پنـهانی نیست و همان لحظات درون مراکز بیمـه و اقتصادی اروپا همـه جا هست. شرکت های بیمـه زودتر از همـه باخبر مـی شوند کـه کدام کشتی با کدام پرچم، با چقدر بار، درون کدام نقطه و با چه ارزشی بـه تیر و موشک گرفتار آمده است.

به جز محمد خاتمـی، وزیر ارشاد وقت کـه رییس ستاد تبلغات جنگ بود، حضور علی شمخانی فرمانده نیروی دریـايی سپاه، کمال خرازی رییس خبرگزاری و ستاد خبری جنگ، و علی یونسی کـه به قاعده اگر سوء ظن ادامـه مـی یـافت حتما متهمان زیر نظر وی تحقیق مـی شدند [هر سه بعدها وزیر دولت اصلاحات] کارگر افتاد. و این زمانی بود کـه تازه گروه هايی مانند روایت فتح راحت دوربین ها را مـی بردند و پا بـه پای رزمندگان مـی جنگیدند.

رزمنده ایرانی؛ عاز آلفرد یعقوب زاده

غیبت روزنامـه نگاران حرفه ای درون سال های نخست جنگ هشت ساله درون جبهه ها، بدترین اثری کـه داشت این بود کـه جنگ از جبهه ایرانیـان چنان ثبت نشده هست که باید. از حماسه ها و قصه های ماه ها و سال های نخست فیلم و عهم فراوان نیست. و چه عجب اگری مانند ابراهیم حاتمـی کیـا کـه توانسته بهترین آثار سینمای جنگ را تولید کنند همان هست که درون سنگرها بود، درون صحنـه واقعی خون و آتش. حتی مسعود ده نمکی کـه توانست بعد از بیست سال، فیلم کمدی جنگی بسازد از همان شاهدان هست که درون زمان خود دوربین بـه کول نداشت.

و بر این کمـی و کاستی اضافه کنید اینکه با همـه حمایت ها و خواست ها هنوز ادبیـات جنگ چنان پربار نیست، هنوز رمان بزرگ جنگ نوشته نیـامده است، و حکایتی مانند دا کـه صد چاپ بـه فروش رفته نـه قصه کـه گزارش هست از برشی از ماجرا.

این تنـها مرتضی آوینی و کاوه گلستان نبودند کـه سال ها بعد از پایـان جنگ هشت ساله ایران و عراق جان خود را وقتی باختند کـه در جست و جوی آثار جنگ، با دوربین هایشان روی مـین هايی رفتند کـه در زمانی سخاوتمندانـه کاشته شده بودند، و نقشـه شان هم درون تب و تاب جنگ گم شده بود.

از دومـین سال جنگ کـه اطلاع رسانی و نبرد درون پشت جبهه هم اهمـیت خود را نشان داد، از همان زمان کـه ده ها تن داوطلب شدند که تا خبرنگاری یـا عکاسی کنند یـا با دوربین های سنگین فیلم بگیرند و با رزمندگان و اسیران و زخم دیدگان مصاحبه کنند، نسل جوانی از روزنامـه نگاران متولد شدند. چه بسیـار از اینان کـه هنوز درگیر درد و رنج های عوارض بمب های شیمـیايی و خردل هستند. درون مـیان اسیران کم نبودند و هم درون مـیان معلولان.

و بر اینـها اضافه کنید ده ها تن را کـه جان باختند بی آنکه فرصت کرده باشند کـه خود را بنویسند و یـا به منظور نسل های آینده صحنـه های جنگی را ترسیم کنند کـه بعد سی سال فرماندهانش، اینک کـه دهان باز کرده اند آشکار شده هست که بر سر هیچ چیز جز عشق بـه خانـه و زادگاه خود، همصدا نبوده اند.

برچسب‌ها:مسعود بهنود, بی بی سی, جنگ
نوشته شده درون تحلیل | دیدگاه‌ها برای سیـاست ایران روزنامـه نگاران و جنگ – مسعود بهنود بسته هستند

: ابراهیم گلستان دروغ بزرگ مسعود بهنود را تکذیب کرد




[مسعود بهنود | Oceania | صفحهٔ 6 ابراهیم گلستان دروغ بزرگ مسعود بهنود را تکذیب کرد]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 13 Nov 2018 21:36:00 +0000



قیمت بزغاله دراصفهان

هوشنگ اسدی | Oceania | صفحهٔ 13

دی ماه دارد بساطش را جمع مـی کند. قیمت بزغاله دراصفهان روز  «شاه رفت» همـین یکی دو روز دیگر است. قیمت بزغاله دراصفهان روز «سلطان رفت» از همـیشـه نزدیکتر. رسانـه های جهانی دراین پیش بینی باهم همصداشده اند: قیمت بزغاله دراصفهان «نفس های رژیم بـه شماره افتاده است…»

«رژیم» با دستهای خونین به منظور بقا دریده، قیمت بزغاله دراصفهان گرفته، آدم ربائی کرده، مـیلیونـها  جوان را خس و خاشاک خوانده، از منابر بزغاله شان نامـیده؛ نوید برپائی چوبه های دار به منظور اعدام ظرف پنج روز داده و این هفته باز بـه سراغ ترور رفته است.

رئیس کودتاچیـانش دراین وانفسا مـی فرماید: «معتقدیم اندیشـه بر زور، فرهنگ بر بی فرهنگی و منطق بر بی منطقی غلبه خواهد کرد.»

براستی معلوم نیست بر این مضحکه حتما خندید کـه محمود احمدی نژاد بجای چفیـه چرک، شال سبز بر گردن آویخته و در اهواز جهان را  تهدید بـه پایـان مـی کند و یـابر سرنوشت ایران خون گریست.

نیـاز بـه رفتن راه دور و نشان مصادیق  غلبه «فرهنگ بر بی فرهنگی و منطق بر منطقی» درون گذشته نیست. همـین هفته دی ماه 1388 کفایت مـی کند.

در زمـینـه اقتصاد، غلبه «فرهنگ بر بی فرهنگی» چهار محصول عالی داده است. بـه ویژه با تاکید رئیس دولت کودتا بر اینکه: «همـه برنامـه‌های من بر پایـه توسعه سرمایـه گذاری مولد پایدار است.»

دو تای اول درون باره نفت همان ثروت ملی هست که  قرار بود پولش سر سفره های مردم بیـاید:

اول: «۸۰ درصد ذخایر حوزه نفتی هنگام بـه ایران تعلق دارد، اما عمان درون بهره‌برداری از آن جلو افتاده است.برداشت عمان از مـیدان نفتی هنگام، درون حالی از مرز سه مـیلیون بشكه گذشته هست كه شركت ملی نفت ایران با تاخیری چندین ماه هم هنوز موفق بـه تولید حتی یك بشكه نفت از این مـیدان مشترك نشده است.»

دوم: «رئيس هيات مديره انجمن سازندگان تجهيزات صنعت نفت ايران از عقب‌ماندگي صنعت پتروشيمي ايران درون برابر رقيب عربستاني خبر داده است. او همچنین بر عقب‌ماندگي ۱۰ ساله ايران از قطر درون برداشت گاز و توسعه فازهاي ميدان مشترک پارس جنوبي تاکید کرده است.»

سومـین محصول درباره تولیدایران خودرواست: «یک گزارش هم حاکی از آن هست که ایران با تولید ۴۹/ ۱ درصد از خودرو‌های جهان درون مقام ۵۵ تولید این کالا ایستاده است، درون حالی کـه ترکیـه ۳ / ۴ درصد تولید خودرو جهان را بـه خود اختصاص داده و مقام پانزدهم را دارد »

و چهارمـین  درون باره کفش: «رییس اتحادیـه تولیدكنندگان و فروشندگان پوشاك تهران گفت: بحران سیـاسی، رکود اقتصادی، واردات بی‌رویـه و عدم حمایت دولت از دلایل این ورشکستگی هستند. »

در زمـینـه فرهنگ هم بروال سی سال گذشته «اندیشـه بر زور» غلبه دارد. کتاب های درسی عوض مـی شوند. دانشگاهها بااستفاده از افسران جوان تغییر مـی کنند. تازه ترین خبر هم این است:

«بسیج و سپاه پاسداران بااجرای طرح هایی نظیر «صالحین» و «آیـه های تمدن» و همچنین معاونت پژوهشی نـهاد نمایندگی رهبری با تاسیس دبیرخانـه ای با عنوان «مطالبات رهبری» درون دانشگاه ها، اجرایی طرح جامع اسلامـی نظام آموزشی کشور را آغاز کرده اند.»

یکی ازمجریـان پایـه ای این طرح «حسن طائب» است. مردی کـه درهمـه زندگی سیـاسی خود خودچندان اندیشیده ورزیده کـه علی مطهری درون باره اش مـی نویسد: «با باتوم بیشترمانوس هست تا فکر و عقل و تدبیر.»

این سیـاست های مبتنی بر «اندیشـه» با مجریـانی مانند حسن طائب – کـه سایت موج سبز همـین دیروز او رابه عنوان یکی از «مـهره های اصلی سرکوب» معرفی و نقش ویژه اش درون جنایـات کهریزک را فاش کرده هست ـ درون سال 1404« جامعه مورد نظر انقلاب » رابه فرموده معاون فرمانده کل سپاه پاسداران خواهد ساخت.

در زمـینـه قضاوت هم کـه چون نظریـات مشعشع اندیشـه ورز نابغه محمدجواد لاریجانی کفایت نمـی کرد، از سردار«دکتر»ذوالقدر کمک گرفته شد که تا دراینجا هم «اندیشـه» رابر «زور» غلبه دهند…..

در عرصه فرهنگ کـه اساسا «اندیشـه» بیداد مـی کند. رحیم خان مشائی بر مدیریت نوح نبی خرده مـی گیرد: «او با ۹۵۰ سال عمر نتوانست مديريت جامع كند».

آنطور کـه روزنامـه اعتماد مـی نویسد، «بقایی» نامـی کـه گویـا نام کوچک هم ندارد و بر مسند ریـاست سازمان ميراث فرهنگي نشسته، کشف مـی کند کـه مارکو پولو هم جاسوس بوده است: «در همايش بين المللي راه ابريشم کـه تنـها نماينده يي از سفارت ترکيه درون آن حضور داشت، رئيس سازمان ميراث فرهنگي کشور با اشاره بـه سفر مارکوپولو درون جاده ابريشم گفت: سفر مارکوپولو سياسي بوده و هدف او اين بوده کـه غرب را درون برابر شرق مطرح کند. شايد بتوان گفت سفر مارکوپولو جنبه جاسوسي داشته و هدف او جمع آوري اطلاعات براي غربي ها بوده است.»

دراین هفته اثبات سیـاست اصلی کودتاچیـان، یعنی غلبه «اندیشـه بر زور»، بازهم گلی بـه گوشـه جمال این بقائی کـه بعد از چند قرن از راه ابریشم گره گشائی مـی کند، یـابرادرحسین کـه ششماهی طول مـی کشد تاعلی مطهری را هم درون مقام رهبری «فتنـه» شناسائی نماید.

خبرگزاری طالبان شیعی کـه برای رد گم اسمش را «فارس» گذاشته، هنوز خون قربانی یک استاد سبز درون قیطریـه، خشک نشده کـه قاتل راکشف و اعلام مـی کند: سیـا وموساد.

وآنقدر این کشف دقیق و مستند هست که  دو ساعت بعدتوسط مسترعلی لاریجانی درمجلس وچهار ساعت بعد توسط سخنگوی وزارت خارجه درون مصاحبه مطبوعاتی تکرار مـی شود. مـهم هم نیست کـه حتی بـه نظر کاخ سفیدهم این کشف «مضحک» بـه نظر بیـاید.

کیـهان تهران هم ظاهرا مانند ریـاست مجلس از چند روز قبل «اطلاعات روشنی» داشته کـه «سرويس رژيم صهيونيستی با همکاری CIA، دنبال عمليات تروريستی درون تهران هستند» و دست روی دست گذاشتته که تا ترور انجام و درتیتر اول کیـهان ثبت شود.

ناظران سیـاسی کـه بیـاد دارند همواره ترورهای جمـهوری اسلامـی، بلا فاصله بـه «دستگاههای امنیتی غرب» نسبت داده شده است، نگاه خود را متوجه حوادث مـهم سیـاسی درون لحظه کنونی مـی کنند ومـی پرسند:

– این ترور چه هدفی را دنبال مـی کند؟

منطقی ترین پاسخ این پرسش، این است:

مسعود علی محمدی سبز باشد یـاولائی، دانشمند اتمـی شناخته شود یـا نـه، گروههای خلق الساعه ای مانند «جبهه آزادی ایران» مسئولیت جنایت رابپذیرند یـا نپذیرند؛ با هدف بر هم زدن آرایش سیـاسی لحظه ترور شده است.

استعفای روح اله حسینیـان، دوست نزدیک  سعیدامامـی، از عاملین اصلی قتلهای زنجیره ای و فردموثر دراتاق فکر کودتاچیـان، خبر از تغییراتی درآرایش قوای سیـاسی مـی داد. این تغییر درسخنان آیت اله انعکاس یـافت کـه تحت تاثیر حوادث مجبور شد که تا بجای «وضعیت قرمز» نظامـیان  و «وضعیت سبز»  و عقلای قوم، مـیانـه رابگیرد و به «وضعیت سیـاه» رضایت بدهد. سخنان هشیـارانـه محمدخاتمـی و هاشمـی رفسنجانی و سپس بیـانیـه مـهدی کـه همگی تائید بیـانیـه شماره هفده بود، فضا را اندکی از چوبه های دار دور مـی کرد و روزنی بسوی کاستن از حجم آتش درون شرایطی مـی گشود کهرضا سياوشی و امير حسين گنج بخش درمقاله روشنگرانـه خود چنین ترسیم کرده اند:

«رژيم کـه شيشـه عمر آن هزار ترک برداشته و در سراشيب سقوط قرار دارد، درون آخرين نفس ها مـی خواهد با گره زدن سرنوشت کشور ايران بـه سرنوشت خود، عملا کشور را بـه گروگان بگيرد. مـی گويد اگر من بروم کاری مـی کنم کـه ايران هم با من برود. همان روحيه ای کـه باعث مـی شود وی به منظور بدست آوردن بمب اتمـی ايران را درون معرض حمله نظامـی قرار دهد، يا بـه سمت جنگ داخلی سوق دهد. درون اين شرايط حساس، مقابله با توطئه هايی کـه ايران را بـه سمت فروپاشی مي برد…»

توجه بـه طرح مجدد حمله نظامـی از طرف آمریکا  بـه این تحلیل قوت بیشتری مـی بخشاید و بر آرایش قوا پرتو مـی افکند.

حجت الاسلام والمسلمين محمدحسن رحيميان نماينده ولي فقيه درون بنياد شـهيد و امور ايثارگران، نماینده کودتاچیـانی هست که برای  بقای خود ابائی از نابودی ایران ندارند. اودرباره برخورد با سران اغتشاش مـی گوید: «دستگاه قضايي با فرصت بـه اين افراد بـه دنبال روشن كردن چهره آنـها درون بين مردم ايران هست همانگونـه كه درون زمان حيات امام خميني(ره) نيز بـه بني صدر خائن كه رئيس جمـهور ايران بود اين فرصت داده شد که تا مردم بـه خيانتكار بودن وي پي ببرند. موسوي درون ابتدا طرفداراني داشت ولي امروز مردم ايران متوجه شده اند كه ادعاي 11 ميليون تقلب راي از سوي وي بي اساس بوده است. او بـه قصد از بين بردن نظام، بـه نظام حمله كرد.تعدادي از فرزندان آقاي هاشمي رفسنجاني هم درون اغتشاشات ايران دست دارند.»

این سخنان درکیـهان تهران با تیتر «موسوي مثل بني صدر خود را لو داد» منتشر و در صفحه اول هم منعمـی شود.

سرتيپ «علي فضلي» جانشين رئيس سازمان بسيج مستضعفين كشور هم درهمـین جناح هست که مـی گوید: «فتنـه اخير درون تاريخ انقلاب بي سابقه بوده است.»

محمدعلی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامـی، نرمترین تحلیل را ارائه  مـی کند: «هدف «اصلی» مخالفان کم «اختيارات ولايت فقيه» و تبديل اين پست درون ساختار جمـهوری اسلامـی ايران بـه يک «مقام تشريفاتی» است. ريشـه اختلافات انتخابات و هشت ماه حوادث بعد از آن، بر سر دو ديدگاه درون قبال اداره جامعه است.»

«عقلای قوم» همچنان درمـیانـه ایستاده اند.زنجیره عقلای تهران ـ لندن ـ مریلند مـی کوشد که تا آب بـه جوی رفته جمـهوری اسلامـی برگردد، دولت احمدی نژاد برود ودولت آنـها برگردد.

سبز، جوان و سرسبز درون برابر کودتاچیـان است. ایران را به منظور ایرانیـان مـی خواهد بـه تمامـی. بی استثناء. بـه انتخاب مردم.

کودتاچیـان ریزش مـی کنند، عقلا مانورهای ویژه مـی دهند و سبز مـی بالد و سر مـی افرازد. خواست های درون بیـانیـه شماره هفده منعاست. بیـانیـه پنجاه نفره ای کـه اسامـی بسیـاری از نخبگان ایرانی رادرخودجای داده است، غروب چهارشنبه منتشر مـی شود و برای پشتیبانی از بیـانیـه : «ما با پشتیبانی از بن مایـه‌ی این بیـانیـه، کـه یک برنامـه‌ی حداقلی متناسب با مرحله‌ی کنونی است، بر این باوریم کـه اجتماعی ـ سیـاسی مردم ایران، درون آینده ای نـه چندان دور، یک برنامـه ی دموکراتیک فراگیر درون پیش خواهد گرفت؛ برنامـه ای کـه محدودیتهای کنونی را درنوردیده وحقوق شـهروندی یکایک ملت ایران، از هر قومـیت و ت، را درون بر خواهد داشت.»
نخستین باربعداز پیروزی انقلاب اسلامـی هست که نخبگان ایران با سلایق گوناگون بر یک «خواست حداقلی» امضای مشترک مـی گذارند.

خبر آخرین لحظه «العربیـه نت» هم قابل بررسی است: «منابع نزدیک بـه مـیرحسین تاکید د برخی از رهبران اصلاح طلبان ازحسن نصرالله رهبرحزب الله لبنان خواستند که تا برای حل بحران ایران تلاش کند.بر اساس نامـه این منابع بـه «العربیـه نت»محسن کدیور از اصلاح طلبان مقیم خارج از کشور و تعدادی از اصلاح طلبان نزدیک بـه مـیرحسین موضوع دخالت حسن نصرالله درون بحران جاری ایران را بررسی کرده اند. این اصلاح طلبان خواستار هستند که تا نصرالله با استفاده ازنفوذ خود، آیت الله را قانع کند راه حل مـیانی را بپذیرد که تا زمـینـه اجرای قانون اساسی فراهم شود و درمقابل اصلاح طلبان درون صورت تامـین خواسته های قانونی مطرح شده درون بیـانیـه های اخیر مـیرحسین و مـهدی از تکرار موضوع برگزاری مجدد انتخابات پرهیز خواهند کرد.»

آیـا «خواست» مندرج دراین خبرموردتائید محسن کدیور است؟ نظر این روحانی مـیانـه روست یـا بازتاب گروه5 نفره امضاء کننده بیـانیـه 10 ماده ای؟ آیـاحذف انتخابات آزاد درون بیـانیـه وخواست مندرج درخبر با توافق رهبران درداخل کشور بوده هست یـا نـه؟ اساسا واسطه قرار رهبر حزب اله کـه افرادش درون سرکوب سبز سنگ تمام گذاشته اند، بـه سود هست یـا نـه؟

روشن شدن پاسخ این پرسش ها  جایگاه گروه 5 نفره را مشخص خواهد کرد: درکنار عقلا یـاهمراه سبز؟
هفته سوم دیماه بـه پایـان مـی رسد. روزهائی کـه شباهت زیـادی بـه رویدادهای زمستان 1357 دارد. دراینطور روزهائی شاه بـه خواست مردم تسلیم شد و رفت. سلطان چه خواهد کرد؟ آیـا همچنان مع  «غلبه اندیشـه بر زور» خواهد بود کـه رئیس دولت کودتا مدعی آن است؟ و یـا بـه سخنان یکی از صدهامادری کـه فرزندان آنـها درون بندند گوش خواهد داد؟ این پروین مخترع، مادر کوهیـار گودرزی هست که مـی گوید: «در جامعه ای کـه روی بـه سفیـه پروری مـی آورد و به شایسته سالاری بهایی نمـی دهد فرزندم محروم از تحصیل شد و الان هم درون بند ۲۰۹ است. خیلی ها حتما بپذیرند کـه فرزندان ما دیگر حاضر نیستند هر حرف دیکته شده ای را تکرار کنند. کوچ این همـه نخبه وفارغ التحصیلان بهترین دانشگاه های ایران گواه این حرف من است. جرم تنـها فرزندم، انسان دوستی، آزادی خواهی وآزاد اندیشی است.»

برچسب‌ها:هوشنگ اسدی, روزآنلاین
نوشته شده درون تحلیل | دیدگاه‌ها برای از نفس افتاده – هوشنگ اسدي بسته هستند




[هوشنگ اسدی | Oceania | صفحهٔ 13 قیمت بزغاله دراصفهان]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 19 Jan 2019 18:30:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com